ممنونم که هستی
بعد از اینهمه سال باز هم حست می کنم.
یادم نمیره چجوری توی دانشگاه به دادم می رسیدی.توی بی پولیا تنهاییا ...
هنوز یادمه وقتی ساک سنگینمو از بی جایی توی آفتاب داغ اهواز اینور اونور میکشیدم چقدر از حضورت لذت میبردم.
چقدر پستی بلندی ها زیاد بودن...وقتی یاد گذشته می کنم انگار که گوش میدی و تو هم لبخند میزنی بغض میکنی، اشک می ریزی.ما با هم خیلی رفیق بودیم..خیلی کارها میتونسیم بکنیم.خیلی نقشه ها داشتیم.اما خب... انگار یلدا مهمتر بود.من به مراد دلم نرسیدم.ریاضیدان نشدم.مادر نشدم.همسر نشدم...اما یلدا بهتر شد.میره کلاس تئآتر...همینم خوبه.اگه همه اونا شده بودمو یلدا تو اون حال میموند چه فایده داشت..
یادته چقدر آرزوی استاد شدن داشتم؟ یادت میاد دوسال تمام حتی بیرون هم نرفتم که دانشگاه چمران قبول شم؟
شدم ولی اون بذر آرزو که نهال شد و بعد درخت، ثمر نداد...............خشک شد.
الان همه اونایی که معلمشون بودم ازم جلو زدن.مهندس شدن..کارمند شدن..معلم شدن.بهم فخر میفروشن..
نگو دیر نیست...برای احساس و شوق وذوق من خیلی دیر شده..دلم میخواس تو جوونی به اهدافم برسم.تمام لذتش برام تو همین بود.
همه درسام یادم رفته...قیدشو زدم.قیدشو برای همیشه زدم
و احساس میکنم از وقتی آرزوهای گذشته رو دفن کردم حالم بهتره.بهتر میخوابم...بیشتر میخندم

ما را در سایت "حرا" ی من... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 46