8

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

امروز با دنیا خواهر چهارمم چت می کردم.همیشه توی حرف هاش و غصه هاش از مامان حرف می زنه..مثل یه عقده شده براش...عقده ای که سالهاست یقه همه ما خواهرا رو گرفته و هر کس به طریقی سعی کردیم باهاش کنار بیایم.

اغلب به خاط کم کاری های بابا ، از خیلی رفتارای مامان گذشت کردیم.

میگن زن چراغ خونس اگه میخوای خانواده شادی بسازی مدام زنتو خوشحال کن.

من به این واقعا اعتقاد دارم چوم مامان خودم همیشه غمگین بود و نتیجش هم شد بی در و پیکری عاطفی و بیماری های روحی ما بچه ها و شکست هایی که هیچکس برای ما فکرشو نمی کرد.

خلق و خوی بچگانه وخودخواهانه ی مامان چیزیه که مارو تا سرحد فشار عصبی پیش میبرد و جرئت اعتراض هم نداشتیم

.....توی بدترین شرایط مالی یک قرون کمک نمیکنه .توی بدترین شرایط عاطفی داد وهوار میکنه و میگه حوصلتونو ندارم.

پای در و دل خواهرام که میشینم دردایی که خودمم از مامان کشیدم اضافه میشه و طاقتم طاق میشه..

از دوران بچگی که با کیف پاره پوره و مانتو کهنه میرفتم مدرسه تا دانشگاه که همیشه از بی پولی ضعف میکردمو نمیتونسم برای خودم غذای درست و حسابی بخرم تا ازدواجم که برای اینکه پول خرج نکنه حتی یکبارم با من و خانواده داماد بازار نیامد و حتی توی چمدونم لباسای اندک و قدیمی خودمو گذاشته بود...... تا طلاقم که برای گرفتن وکیل مجبور شدم هرچی دارم بفروشم...

همه اینها جزئیات زجر آوری داشتن...مثلا اینکه روز اول بعد از عروسیم ،یه مشت ظرف دست دوم قدیمیش رو فرستاد که اگر نمی آورد خیلی بهتر بود..واقعا خجالت زده شدم و نمیدونسم چطوری باید رفتار کنم.چند روز بعدش تولدم بود که اومد خونمون و برام یه پتو مسافرتی خریده بود...وهمون روز به همسرم گفت وام ازدواجمو بده به او...نمیتونسم تحمل کنم...البته همسرم از مادرم خیلی زرنگتر و پولدوست تر بود.او اصلا وام رو نگرفت که به مادرم هم نده...

برای طلاق در حالیکه توی شرایط خیلی بد روحی بودم و واقعا نمیدونسم باید چیکار کنم. آمد و گفت خودم برات یه وکیل خوب میگیرم.مچ وکیلشو میندازم برات.نگران نباش.رنگت پریده .اینقدر فکر نکن...ازش تشکر کردم و از فرط استرس و ضعف روحی کلی گریه کردم...ولی او بی توجه به اون حالم ، فرداش گفت بیا این گوشواره هات که پیشم بود اینم سرویس طلات حالا فعلا اینا رو بفروش پول پیش وکیلتو بده بعد باقیشو جور کن

........آه

خوب یادمه برای خرید که با خانواده علی میرفتم بازار.احساس شرم میکردم.انگار که صاحب نداشتم.نه پدر نه مادر ...مادر علی مدام نیش و کنایه میزد و سعی میکرد جنسای ارزون بخره..شاید هم حق داشت از زرنگی مادرم عصبانی باشه....

خواهر بزرگ علی اسمش مریم بود.گرچه در حین طلاق حرف های خیلی بدی پشت سرم زده بود ولی من اونا رو گذاشتم به حساب عصبانیتش چون توی اونروزا تنها کسی که نگاهش به فقط خوده من بود مریم بود. وقتی مادرش نازکترین حلقه رو میخواس دستم کنه او نگذاشت و گفت :"مامان میشه اجازه بدی خودش انتخاب کنه؟!"

این محبتاشو هرگز فراموش نمی کنم.نه به خاطر طلا و حلقه ، به خاطر شعوری که نشون میداد و همین دلگرمم می کرد..

همیشه استرس داشتن و همیشه تنها بودن واقعا سخته...

کی باور میکنه.پدرم شرکت نفتی بود و مادرم معلم ولی ما همیشه فقیر بودیم.

کمد ها و کشوهای لباس مادرم از شدت پری بسته نمیشدند و نمشن و کمد ها و کشوهای ما همیشه خالی بودن...

همیشه درخفا گریه کردم.درخفا نوشتم .در خفا ترسیدم.در خفا باهاشون ساختم ولی وقتی به خودم نگاه میکنم احساس میکنم با همینا تمام شدم

"حرا" ی من......

ما را در سایت "حرا" ی من... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 14:46

صفحه بندی