امروز توی ذهنم همه اطرافیانمو مرور کردم.میخواستم با یکی حرف بزنم ولی دیدم هر کدوم به دلیل نمیشه
بابام خیلی زحمت میکشه.زحمت بی مزد...وقتی خواهرام درست باهاش حرف نمیزنن نمیتونم تحمل کنم.دندون رو جگر گذاشتن خیلی برام سخت شده
فکر میکردم تحملم داره میره بالا ولی وقتی خواهرم برای بار هزارم زحمتامو به باد داد اونقد بهم فشار اومد که نفهمیدم چی شد فقط خودمو دیدم که دارم خودمو میزنم و جیغ میکشم و بعد دستامو که کبود شده بود و باد کرده بود
دیگه نمیتونم
"حرا" ی من......ما را در سایت "حرا" ی من... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 63