7

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

نمی دونم از چه سالی عادت کردم کاستی های بزرگ خانوادمو بپذیرم.اما امروز که میبینم این کاستی ها صدمات زیادی بهم زده فکر می کنم بهتره ارتباطاتم رو کمتر کنم.

نمیشه از کسی انتظار داشت کاستی های بزرگمو رو بپذیره..اصلا نمیشه انتظار داشت.خصوصا توی این روزگار که هرکس شرایط سخت خودش رو داره و اغلب حوصله یه مشکل اضافه تر رو ندارن...چه رسد به مشکلات من که خودم هم دیگه تحملم تمام شده....

بعد از 16سال تحمل بیماری روانپریشی یلدا ،و بعد طلاق من، این روزها افسردگی خواهر آخر شروع شده...

بابا مامان خیلی خیلی خسته شدن و در عین حال نگرانی آزارشون میده...

دیشب زهرا رفته بود روی بخاری نشسته بود.شب ها بیدار میشه و میگه خوابم نمیبره.پرخاش میکنه.به مامان یا بابا با بی ادبی ناسزا میگه...

در کمال ناباوری از حدود ادب خانواده بیرون میره و هر چی به دهنش میاد میگه...

یادمه برای بهبود یلدا چقدر دربدری کشیدیم...یادمه چقدر وقت صرف کردیم و از زندگیمون زدیم.از روحمون زدیم...

هر چقدر با زهرا حرف میزنم بی فایدس.انگار خصومت و لجباری درش رخنه کرده .هر دقیقه بهانه ای برای جدل با یکی از اعضای خانواده پیدا می کنه..

دیشب ساعت3 از صدای جدلش با مامان بیدار شدم..دس از سر مامان بر نمیداشت برای ترسوندنش از روی بخاری بلند نمیشد..

میدونسم ازم حساب میبره .از همون سرجام محکم وبلند صداش زدم.سکوت حکم فرما شد...ادامه دادم : بس می کنی یا نه؟

اومد حرف بزنه گفتم ساکت شو!صداتو نشنوم.

از این مردانه بودن حالم از خودم بهم خورد.

وقتی خوابید پاشدم برم دسشویی...بابا رو دیدم که توی پذیرایی توی خواب عمیقه و اصلا متوجه چیزی نشده

صبح ساعت 7ونیم به زور بیدار شدم...مشغول مقنعه سرکردن بودم که مامان اومد داخل و گفت:" این هم مشکل پیدا کرده."

نگران بود...خیلی نگران بود...توی چشماش غم کهنه موج میزد...ضعف رو درونش حس میکردم .آثار بیماری دیابت که صورتش رو لاغر کرده بود و با این نگرانی جدید عجین شده بود به دلم چنگال انداخت .نمیدونسم چجوری دلداریش بدم...

مادرم هم بی تقصیر نبود ..او زنی بود که تمام وقتش رو به کارش اختصاص میداد.به آرزوهای خودش پرداخت و پول جمع کرد...وتازگی هاست که فهمیده اشتباه کرده .گرچه هنوز هم همان رفتارهای خودخواهانه رو داره ولی در کل پشیمانه...

شاید هم این صفات مامانم راهی برای توجیه رفتارای یلدا و زهراس....نمیدونم....نمیدونم...

وپدرم که هیچوقت در خانه نبود یا اگر بود به جنگیدن و دعوا با مامان اکتفا می کرد و دوباره تنهامون میگذاشت....

به صورتش نگاه کردمو گفتم:" سردش بود بزرگش کردی چرا؟"

خشم درش دوید و با تعجب گفت:"چه سرمایی دختر؟! میگم نشسه بود روی بخاری!حرفمو باور نمی کنی؟!!!"

گفتم :"خودم باهاش حرف میزنم.چیکار کنم که نشسه؟میگذاشتی بشینه تا بسوزه و خودش بلند شه!"

از جوابای سربالام به ستوه اومد و محکم زد روی پیشونیش و گفت:" خاک بر سرم کنن.بعدش اومده بالای سرم بهم میگه بیشعور.کسی به مادر خودش میگه بی شعور؟"

قلبم به درد اومد ...هیچوقت نفهمیدم زهرا چجوری میتونه اینقدر وقیح باشه .

گفتم:"آره مامان وقتی آدم خودش بیشعور باشه به مادر خودش میگه بیشعور"

چند بار آه کشید و رفت پای کارای طرح درس و...نشست...امروز کارش شیفت ظهر بود...

"حرا" ی من......

ما را در سایت "حرا" ی من... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 14:46

صفحه بندی