سال 98 هم درحال اتمامه ...
کار قبل ، آموزشگاه خوب آقای صفری بسته شد. آنهم با دلخوری ...
پول منو کامل ندادند ولی تهه قلبم هنوز محبت کلانی نسبت بهشون احساس می کنم.توی روز های سخت گذشته یکی از بهترین جاها برای زندگیم آموزشگاه آقای صفری بود.
گرچه به خاطر کار خردی که اونجا داشتم خیلی خفت ها کشیدم و اشک ها ریختم ولی در کل آدم های خوبی بودند.
ای کاش هیچ وقت وارد بازاریابی و کاسبی نمیشدند...
د رحال حاضر ماه هاست دیگه هیچ حسی به زندگی ندارم.همه چیزو و همه کس و همه حرف ها و کلمات برام تکراری شدن.
یک ماهه که دوشیفت به مدت 10 ساعت سرکارم.اصلا نمیفهمم کی شب میشه و کی روز ...یک ماهه اصلا پای تلویزیون ننشستم.بازار نرفتم با دوستام بیرون نرفتم..
مامانم عذاب آور شده .مدام قهره ...یه روز با پدر یه روز با زهرا یه روز با من......
و مدام رفت و آمد و کارهامونو زیر نظر داره ...از زهرا شنیدم یه روز از ماه پیش که بیرون رفته بودم به بابا گفته تو از کجا میدونی این دختر کجا میره؟ و ازین حرفها.....
آیا انتظار داره توی این سن مدام گزارش بدم؟آیا نباید حرفمو باور کنه؟
آیا حق ندارم بعد از کار و کارو کارو بعد از اتمام این کار لعنتی یه ساعت با دوستانم بیرون بگذرونم؟
آه......................
چقدر خسته ام.....

"حرا" ی من......
ما را در سایت "حرا" ی من... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 42