4

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

دیروز آقای ص (کارفرما)،گفت میخواد آموزشگاهو تعطیل کنه. گفت تو سالها برای ما کار کردی ودلم نمیخواد به خاطر تصمیم ما حق تو پایمال بشه...

در حالیکه احساس می کردم بدبخت تریت آدم دنیا شدم.لبخند زدم و گفت :"این چه حرفیه؟شما که مسئول زندگی من نیستید.اونطوری که می دونید درسته بهش عمل کنید.من از خوشحالی شما خوشحال میشم و اگر شما ضرر کنید خودمو یه فرد اضافه ی به درد نخور حس میکنم.پس نگران من نباشید.بالاخره یه کاری میکنم."

گفت:"میخوایم یه دفتر توی دانشگاه بزنیم و تو و مائده رو بفرسیم اونجا...شیفت اداریه...و..."

شرایطی که میگفت به نظر خوب بود ولی راه آبادان تا خرمشهر گران درمی آمد.خیلی صحبت ها شد و قرار شد برمخرمشهر ولی در کل برام سخت بود.

چه واقعا آزارم میده خودمم که دست از همه چیز شستم و نمیدونم باید چه غلطی بکنم...

گاهی از تنهایی سرکار عرصه بهم تنگ میشه..این اواخر هیچ فعالیتی نداریم و اغلب بیکارم.راه میرم گاهی نرمش میکنم...به حساب ها نگاه میندازم...فیلم میبینم!!!!

و حالم از خودم بهم میخوره.

میخواستم برم کلاس انیمیشن سازی هر چه گشتم توی آبادان نبود.کوفتم توی این شهر خراب شده نیست

آه...آه و صدافسوس

"حرا" ی من......

ما را در سایت "حرا" ی من... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 14:46

صفحه بندی