9

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

هر بار که در حال بستن در آموزشگاه هستم داد میزنه و از دور یا نزدیک سلام و ارادت خودشو نشون میده..برقکاره...آدم ساده ای به نظر میرسه ولی عرب زبانه و فامیلش دقیقا فامیل همسر سابقمه...

امروز هم تا اومدم بیرون از اونور خیابون سلام کرد و دست تکون داد و بعد از گرفتن جوابم،سوار ماشینش شدو رفت..

از بخت خودم خندم گرفت...

گاهی وقتا انگار روزگار داره با آدم شوخی می کنه بلکه یکم بخندی...

صبح کارفرما حقوق رو ریخت.نگاه کردم دیدم همون مبلغ قبله و علی رغم قول های قبل برای افزایش حقوق ،همون قبلی رو واریز کرده.

چند روز پیش بهم گفت میخواد آموزشگاه رو ببنده.چون دیگه براش سود نداره..و این درحالی بود که به حقوق کارمند شیفت عصر که تازه اومده بود، چون دوست صمیمیش بود 200 تومن اضافه کرده بود.یکم فکر کردم .او (کارمند شیفت عصر) تازه اومده بود.عصر ها 3 الی 4 ساعت کار میکنه و من 5 ساله اینجام و ساعت کار روزانم 6 ساعته .این چه جور بی عدالتیه...

نمیتونسم اعتراض کنم چون آموزشگاه در حال تعطیل شدنه و اصلا اعتراض هم می کردم چه جوابی قرار بود بده؟یک مشت ایرادات من درآوردی...فشارو احساس کردم واشک داغ از چشام جاری شد...

تلفنم زنگ خورد.زهرا بود. روحیه جواب دادن نداشتم. زهراهمیشه از خونه به کارم پیام میده و از آدمای خونه شکایت میکنه ، کلی کار هم داشتم .

چند دقیقه ای از جواب دادن به زنگش طفره رفتم ولی هنوز زنگ تمام نشده بود که خودمو نهیب زدم ویاد مهربونیاش افتادم..وصل کردم.گریه میکرد و جیغ می کشید.

قلبم به تپش افتاد. پرسیدم: چی شده؟؟ صداش با جیغ و گریه بود که میگفت بیا خونه بیا خونه

قلبم تا وسط حلقم رسید..گفتم چی شده؟ چرا؟

قطع کرد...

قبلا هم از این اتفاقها زیاد افتاده بود.اتفاق هایی که هیچوقت معمولی نمیشد.هیچوقت عادت نمیشد. وقتی یلدا و زهرا تنها میموندن فکرمون توی خونه میموند و امروز یلدا و زهرا و بابا تو خونه بودن.یلدا و زهرا هر دو عصبی و لجوجن و بابام هم به خاطر بحثی که دو روز پیش با مامان کرده بود عصبانی بود.

اون لحظه تمام فکر عالم پیچید تو سرم.سرم گیج رفت.کمرم تیر کشید..دستمو گذاشتم رو صورتم و نشستم..چطوری برم خونه خدا.کارم چی میشه...خدایا کمکم کن.زدم زیر گریه...آروم که شدم زنگ زدم بابا.عصبانی بود...پرسیدم چی شده گفت:"هیچی بابا، اومدی میفهمی.با این اخلاق گندش"

میدونسم منظورش زهراس

و میدونسم زهرا مقصر نیس

حدسمم درست بود...

چون زهرا سابقه خودکشی داشت زنگ زدم بهش.اونقد زنگ زدم تا برداشت و اونقدر باهاش حرف زدم تا آروم شد..

اصلا انصاف نیس..اصلا انصاف نیس..بازم گریه کردم..اونقدر تا آروم شدم

داستان از این قراره که همه میدونیم یلدا یه بیمار دو قطبیه و تحملش طاقت فرساس و از طرفی طرفداریای مامان بابا از یلداس که باعث شده یلدا مطلقا هر کاری میخواد بکنه..و تا وقتی اشتباهاتش به من و زهرا فشار بیاره حق با یلداس و اگر به مامان یا بابا، حق یلدا میشه فریاد وگاها کتک. که باز هم به من و زهرا هم فشار میادچون دلمون نمیخواد با یلدا هم بدرفتاری کنن.

یلدا باز هم با رفتارای گزندش زهرا رو عصبی کرده بود و بابا درازاش از یلدا طرفداری کرده بود.زهرا از شدت عصبانیت فریاد زده بود بلکه شاید یکبار هم که شده باب صداشو بشنوه ولی بازم بابا نشنیده بود و افتاده بود دنبال زهرا که بزنش...

آیا امکان (دائم گرفتار رفتارای غیرعادی و غیر منصفانه بودن) برای یه آدم هست؟

گاهی منم مث زهرا به خودکشی فکر میکنم.

گاهی به رفتن و جدا شدن از مامان و یلدا و بابا.

اما هیچکدوم درست نیست...خودکشی مسخرس و فرار کردن و تنها گذاشتن یه پیرمرد و پیرزن که پدر مادرمونن با یه دختر دوقطبی که هر آن ممکنه بهشون صدمه بزنه هم غیر منصفانس...

مطمئنا خیلیها گرفتاری های بزرگ دارن..چی بهتر از صبر و طاقت می تونه کمک کنه..

"حرا" ی من......

ما را در سایت "حرا" ی من... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 14:46

صفحه بندی