امروز یه کلیپ دیدم.مربوط به یه دخترخانم همسن خودم بود که توی سن 19 سالگی بر اثر یه باکتری هر دو پاهاشو از زانو از دست داده بود.
تصویری که بعد از شکست آخرم که جدا شدن از همسر سابقم بود همین بود.توی 28سالگی زندگیم به نقطه صفر برگشت و تا 30 سالگی تلاشهام بی نتیجه موند چون خانواده نیمه قدرتمند همسرسابقم به همه سپرده بودند که منو استخدام نکنند و همون کاری که داشتم هم ازم گرفتند.
توی کلیپ خودمو دیدم.چون شاید نه به اندازه اون دختر ولی همون جنس ترس رو داشتم و دارم.اینکه آیندم چه خواهد شد؟
آینده ای که زمان حالش در سکون سیاهی فرو رفته و شاهد گذران عمر توی یک سلول شده.سلولی از مشغله ، کمبود وقت و متعاقباً عدم درک اطرافیان...
دختر ادامه میداد که در اونلحظه این حس رو داشته ...ترس مطلق و ناامیدی...
چیزی که نجاتش داده بود انگیزه و شوق زیاد کم سن بودنش بوده و اینکه علاقه فوق العاده ای به جت اسکی داشته و اسکی رو برف و همین باعث شده اون من قدیمیش رو فراموش کنه و از نو شروع کنه که به این آرزوش برسه و رسیده!
باز هم به خودم برگشتم...اگر آرزویی داشتم که از درون شوقی با اون وسعت براش داشتم حتما زندگیم تغییر می کرد...به تحریم و نداشتن و جنگ و این چیزا هم هیچ ربطی نداره...درسته...
اما....
این امای لعنتی روشن شد...شاید معمایی که به خاطرش به گل نشستم...
من انگیزه و شوقی ندارم..نمیدونم باید برای چی تلاش کنم.شوق به داشتن چه چیزی؟
آرزویی ندارم که شوق زیادی توش باشه ...
شاید تا حد زیادی دلم میخواد دوباره ازدواج کنم..یک ازدواج مطمئن و پاک..
آخرین خواستگارم آدم خودخواهی بود.وقتی ردش کردم بعد از ده روز زنگ زد و دوباره خواستگاری کرد و گفت :"برگشتم چون پیش خودم گفتم ممکنه از رد کردن فردی چون من پشیمان شده باشی!برای من دختران و زنان زیادی برای انتخاب کردن هستند اما برای شما چه؟"
راست هم میگفت ولی با این جملاتش، حین شکستن و ناامیدتر شدنم از آینده، بیشتر به رد کردنش مطمئن شدم ...
دیشب هر چقدر به ذهنم فشار آوردم تا راهی رو انتخاب کنم برای پیش گرفتن نشد...امشب باز فکر می کنم ...................
"حرا" ی من......
ما را در سایت "حرا" ی من... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 51