
می دونی دنیا دیگه از گذر زمان میترسم
بابا داره پیر میشه،همه شما میرید سر خونه زندگیتون.من میمونمو یلدا و یه مادر مریض و یه پدر پیر مهربون که دوست ندارم پیر میشد...!
به محمد هنوز هم اعتمادی ندارم
از ادامه زندگی سردم
*اشک......
ببخش نباید....
*نه،منم خیلی وقتا بهت فکر میکنم..همه فکر میکردند به چه جاهایی که نمیرسی ولی ...
ای کاش این مردک وارد زندگیت نشده بود.....
اشک اشک اشک
"حرا" ی من......